البته صبح که کارای خونه رو کردم، اما خب تمام بعد از ظهر رو دور خودم چرخیدم، نه چتی بوده و نه فیلم و نه کار خاصی.. واقعا نمیدونم چیکار کردم :-|
متنفرم از اینکه روزهامو اینجوری میسوزونم...
نمیدونم چرا نمیشینم درس بخونم!
تو شرایطی که وقتم تنگه و دو تا اسباب کشی در پیش داریم...
تو شرایطی که کلی تو کارام عقبم...
از توی خونه موندن این مدلی متنفرم، از صبح تنهام و حوصله ام حسابی سر رفته، ولی وقتی هم که میرم دانشگاه هم اونجا خیلی خسته ام، و م اینکه دیگه شلوغ شده و نمیشه مثل تابستون تمرکز داشته باشم...
خب پس باید چیکار کنم؟
لحظه هامو بکشم؟
همین ثانیه، همین الان... اگه بره، دیگه برای همیشه تموم شده، و فقط یا میتونم حسرتشو بخورم، یا میتونم از اینکه ازش خوب استفاده بردم لذت ببرم...
فردا شب یا پس فردا صبح اسباب و اثاثیه رو میارن، و من به هیچ وجه جمعه ای نخواهم داشت،
از طرفی پدر هم کلاسیمون فوت شده و ممکنه فردا برنامه داشته باشیم که با بچه ها بریم مزارش... چون به مجلس ختم نرسیدیم.
اینم از فردا!
مرجان خانوم.... با خودت چند چندی؟
یه ویدئو نگاه میکردم؛ میگفت "به تعویق انداختن معنی و وجود خارجی نداری، یا کاری رو میخوای انجام بدی و انجامش میدی، یا کاری رو نمیخوای انجامش بدی، و انجامش نمیدی، چون اولویتت نیست... چون برات مهم نیست"...
مرجان خانوم! چی برات مهمه؟
میخوای چیکار کنی؟
* دارم فکر میکنم که باید یه مدت بذارم و خوب فکر کنم ببینم آیا میخوام به درس خوندن ادامه بدم یا نه؟
میخوام کار کنم یا نه؟
چقدر میخوام کار کنم؟
چی از زندگیم میخوام؟
می خوام به کجا برسم؟
اون جایی که میخوام بهش برسم... جاده اش از کدوم وره؟
برچسب:
نویسنده: محمد رفیعی